محمد بن حسين البيهقي

939

تاريخ بيهقى ( فارسي )

آنجا سرايى بود و سخت نيكو برآورده و بسه جانب باغ . آن سال كه از طبرستان بازآمديم و تابستان مقام افتاد به نشابور ، خواست كه ديگر زمين خرد تا سراى چهار باغ باشد ؛ و بده هزار درم بخريد از سه كدخداى و قباله نبشتند و گواه گرفتند . و چون بها خواستند داد 1 - من حاضر بودم - استادم گفت جنسى 2 با سيم بايد برداشت و ديگر زر . فروشندگان لجاج 3 كردند كه همه زر بايد 4 . وى زمانى انديشيد و پس قباله برداشت و بدريد و گفت « زمين به كار 5 نيست . » و خداوندان زمين پشيمان شدند و عذر خواستند ، گفت : البتّه نخواهم . و قوم بازگشتند . مرا گفت « اين چه هوس بود كه من در سر داشتم كه زمين مىخريدم ! و اگر حال جهان اين است كه من مىبينم ، هركس كه زندگانى يابد بيند كه اينجا چنان شود كه جفت‌وارى زمين بده درم فروشند . » من بازگشتم - و با خويشتن گفتم : اين همه از سوداهاى محترق 6 اين مهتر است . و اين سال به نشابور آمديم و بو سهل زوزنى درين سراى استادم فرودآمد . يك روز نزديك وى رفتم ، يافتم چند تن از دهقانان 7 نزديك وى و سى جفت‌وار زمين نزديك اين سراى بيع 8 مىكردند كه بنّاء 9 او آنجا باغ و سراى كند . و جفت‌وارى به دويست درم مىگفتند و او لجاج مىكرد و آخر بخريد و بها بدادند . من تبسّمى كردم و او بديد - و سخت بدگمان مردى بود ، هيچ‌چيز نه ، دل به جايها كشيدى 10 - چون قوم بازگشتند مرا گفت « رنج اين مهم داشتم تا برگزارده آمد . » و خواستم كه بازگردم گفت : تبسّمى كردى بوقت بها دادن زمين ، سبب چه بود ؟ حال استادم بو نصر و زمين كه خواست خريد با وى گفتم . دير بينديشيد 11 ، پس گفت « دريغا بو نصر كه رفت ! خردمند و دورانديش بود . و اگر تو اين با من پيش ازين مىگفتى ، به هيچ حال اين نخريدمى ، و اكنون چون خريده آمد و زر داده شد ، زشت باشد از بيع بازگشتن » و پس ازين چون به دندانقان ما را اين حال پيش آمد ، خبر يافتم كه حال اين محمّدآباد چنان شد كه جفت‌وارى زمين بيك من گندم مىفروختند و كس نمىخريد و پيش‌باز 12 حادثهء اتّفاق اين سال بايد رفت كه جفت‌وارى زمين به هزار درم بخرند و پس از آن به دويست درم فروشند و پس از آن بيك من گندم فروشند و كس نخرد شبان روزى 13 ، عبرت بايد گرفت از چنين چيزها .